+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت توسط jupiter
|
ارغوان شاخه همخون جدامانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی است هوا؟
یا گرفته ست هنوز؟
من در این گوشه كه از دنیا بیرون است ...........
آسمانی به سرم نیست...
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوارست
آه ،این سخت سیاه
آن چنان نزدیك است
كه چو برمیكشم از سینه نفس
نفسم را برمیگرداند
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همین یک فدمی میماند.
كورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم میگیرد
كه هوا هم اینجا زندانی ست.
هرچه با من اینجاست
رنگ رخ باخته ست
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است.
اندرین گوشه خاموش فراموش شده
كز دم سردش هرشمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطر من
گریه میانگیزد:
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد میگرید
چون دل من كه چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو میریزد.
ارغوان این چه رازی ست كه هر بار بهار
با عزای دل ما میآید
كه زمین هرسال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین برجگر سوختگان
داغ بر داغ میافزاید.
ارغوان ، پنجه خونین زمین !
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
كی براین دره غم میگذرند.
ارغوان ، خوشه خون!
بامدادان كه كبوترها
برلب پنجره باز سحر غلغله میآغازند
جان گل رنك مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه ، بشتاب كه همپروازان
نگران غم همپروازند.
ارغوان ، بیرق گلگون بهار!
توبرافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
برزبان داشته باش.
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان ، شاخه همخون جدامانده من!
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت توسط jupiter
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت توسط jupiter
|
پروردگارم ،مهربان من
از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عزایی
و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...
در هراس دم می زنم
در بی قراری زندگی می کنم
و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است
من در این بهشت ،
همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.
"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"
"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"
دردم ، درد "بی کسی" بود
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت توسط jupiter
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت توسط jupiter
|
هر کس که به اين دنيا پا گذاشته, آمده است تا ترانه اي را بخواند؛
ترانه زندگي خود را.
پس زندگي را با آواز بخوان.
هيچ کس جز تو نمي تواند ترانه ي زندگي تو را بخواند
اين ترانه فقط وفقط براي صداي ويژه ي تو نوشته شده است.
اگر تو ترانه خويش را نخواني
دنيا هيچ جايگزيني را براي تو پيدا نخواهد کرد
و از اين بابت براي هميشه چيزي را از دست خواهي داد.
زماني که ناگهان همه ي در ها را به رويت مي گشايند
تو به ديدار آن سيمرغ قله ي قاف خواهي رسيد
و در خواهي يافت که تا کنون بي انکه بداني اين سيمرغ
وجود خود تو بوده است که در آينه به خويش مي نگريسته است
هر گاه دماي هشياري تو به صد درجه برسد
جوشش و دگرگوني خود به خود آغاز مي شود
کافي ست از موهبت دوست داشتن بر خوردار باشيم
کافي ست کسي يا چيزي را دوست بداريم
در واقع او را دوست داشته ايم
تنها چيزي که در هستي هرز نمي رود عشق است
همان طور که همه ي رودها به دريا مي ريزند
همه حکايت هاي عاشقانه ي ما نيز به خدا مي رسند
ما رودهاي کوچک عشقيم و او درياست
آگا هانه عاشقي پيشه کن
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت توسط jupiter
|
خدایا ، تو را صدا می کنم که همیشه با من مهربان بودی .
هر زمان که یادت فراموشم شد ،غرق در تاریکی گشتم.
نیکی ها را از خود دور کردم در حالی که می دانستم و آگاه بودم .
باز نمی دانم که چگونه به سوی تو باز گشتم و از تو کمک می خواهم ...
می دانم ...
برای آنکه تو همواره می بخشی و همواره مهربانی ...
و من بر این مهربانی تو طمع می کنم ...
پس مانند همیشه ، محرومم نساز از فرصت نیکی در راهت ، به سویت و در محضرت...
محرومم نساز از فرصت سخن گفتن با تو ،فرصت بودن با تو . تو که بهترینی .

+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت توسط jupiter
|
+
نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت توسط jupiter
|
مدافع خود باش
مهراس که متفاوتي
و به راه خود مي روي
انگونه که مي پسندي بزي
و بخت خويش را بيا زماي.....
+
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت توسط jupiter
|
رویا هایت را
به خاطر بسار
به آنها زندگی ببخش,بپروران
چه موهبت هایی
تنها از ان ماست
ولی هرگز مجال ظهور نمی یابند
ما آبستن موهبتی هستیم
تا به دنیا بیاوریم
وهدف
یشکش کردن چنین هدیه ای است
که گر تنها چند تن را هم
بهره ای از ان باشد
دنیای ما جای بهتری خواهد شد
برای زیستن
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت توسط jupiter
|
ضر ب المثلی جالب می گوید
کسی که صعود نمی کند
سقوط هم نمی کند
واین یعنی
در تقلای بسیار
گریزی از اشتباه نیست
وگر بسیار خطر کنی ناچار از لغزشی
اما بدان که ایمان و تلاش
همواره تو را به سر منزل مقصود خواهد رساند
و گاه شکست
درایتی فزون تر به تو خواهد بخشید
پس به حقیقت بکوش تا خود واقعی ات را بشناسی
.....
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت توسط jupiter
|
خدایا
به من قدرتی ده
تا به پیش روم
صر عنایت کن تا دگر باره بکوشم
نیرویی عطا کن که در سختی های روزگار
زیبایی ها را دریابم
ان زمان که کسی را توان دیدن نیست
امیدم
رویایی تازه است
در انتظار
کمکم کن تا بدان دست یازم
وبینشی عطا فرما
تا به استقبال
آینده روم.
+
نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت توسط jupiter
|
تا نکوشي
در نمي يابي
و تا به حقيقت نکوشي
نکوشيده اي
با تمام نيرو
نهايت سعي ات را بکن
ولي اگر
پذيراي شکستي دوباره شدي
يقين بدان
اين نشاني از شکست نيست،بي هيچ ترديد
که گر به رويا هايت دست يازي
کوچک يا بزرگ
مي بالي از ان رسيدن
مي اموزي از ان کوشيدن
وعرش را در مي نوردي از ان پيمودن.....
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت توسط jupiter
|
گر بداني
کيستي
خواسته ات چيست
وچرا اينگونه مي خواهي
گر خود را
باور داشته باشي
با عزمي راسخ
و نگرشي مثبت
دنيايي خواهي ساخت
از ان خود
اگر تنها اراده کني....
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت توسط jupiter
|
ذهن تو، خود واقعي توست
وجود حقيقي ات
فرصت هاي بي نهايت در دنياست
در همه چيز ، در درون وبرون هر کس
که به شتاب در گذر است
پس تو هم بشتاب
در طبيعت و در خويشتن
از انها بهر ه جويي
که فرصت ها همان معجزات اند......
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت توسط jupiter
|
صميمانه بينديش
که چرا به اين جهان پا نهاد ه اي
و انگاه با جديت
در راه ان بکوش....
که هر چه مقصود والاتر باشد
مطمئن تر
جهان را با غناي خود سرشار خواهي کرد.
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت توسط jupiter
|
معبودم سکوتم را از صداي تنهاييم بدان ...
نميخوانم و نميگويم چون درونم هيچ بوده
و تو آمدي برايم قصه هايي از عشق سراييدي
و به من قصه باران آموختي....
ميداني قصه باران، قصه شستن غمهاست
و درون انسانها پر از غم و تنهايي است
ونگاهم به باران تو افتاد و ناگهان تمام تنهاييم را فراموش کردم...
و به تو و داشتن تو ميبالم ...
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت توسط jupiter
|